قابهای بسیار، بی دفترِ کلِ برتر
حلقه فصلِ پیشین اقتصاد را در قابی عمومی میخواند. اما شهروند، خانواده، بنگاه و شهر همان جریانها را در قابهای خودشان میخوانند، و هیچیک از آن قابها نسخهای فاسد از قابِ دولت نیست. این فصل درباره آن است که دولتی بینا به قابهایی که هرگز نخواهد دیدشان چه بدهکار است.
در دهههای پایانیِ سده هجدهم، دوایرِ جنگلداریِ پروس و ساکسون به کارِ خوانا کردنِ جنگل برخاستند. ابزار پیروزیای از گونه خودش بود: جدولهای استانداردِ حجمِ چوبِ قابلِ فروش به تفکیکِ گونه، سن و کیفیتِ رویشگاه، تا یک ناحیه را بتوان همچون یک کمّیتِ یگانه مساحی کرد، ارزشگذاری کرد و برنامهریزی کرد. جنگل به یک عدد بدل شد، و عدد را میشد بیشینه کرد. نرادِ نروژی ردیفبهردیف کاشته شد، و هر چه بر جدول چیزی به بار نمیآورد پاک شد. دورِ نخست باشکوه بود، بهترین تودههای درختیِ اروپا. دورِ دوم شکست خورد: خاک نازک شد، آفتها تککشتیای آماده در انتظار یافتند، توفانها تمامِ دامنهها را یکجا بردند، و آلمانیها برای نتیجه کلمهای ساختند، Waldsterben، مرگِ جنگل، و ساختنِ چنین کلمهای درباره جنگلداریِ علمی چیزِ غریبی است. درسی که معمولاً از این ماجرا گرفته میشود این است که ستونهای جدول کم بودند.
آن درس درست است، و درسِ ژرف نیست. روستاییانی که قرنها آن جنگل را به کار برده بودند، نسخهای بدسنجیده از جنگلِ Forstmeister، سرجنگلدار، را نمیگرداندند. آنها جنگلی دیگر در همان مکان داشتند: علوفه و بسترِ دام، صمغ، قارچ، چرا، دارو، و حقوقی عرفی که هیچ جدولِ حجمی ستونی برایشان ندارد و هرگز نمیتوانست داشته باشد. افزودنِ سطرهایی به جدولِ رسمی جنگلِ آنان را در خود نمیگنجاند، زیرا جنگلِ آنان خوانشی ناقص از جنگلِ او نبود. خوانشی یکسر دیگر بود، در شرایطِ خودش کامل، در دستِ مردمی که هیچ آشفتگیای نداشتند. فصل ۲ لوحه را از یک نشانگر به ده نشانگر گشاد کرد، و این پاسخِ مسئله دفترِ کلِ تنگ است. پاسخِ مسئله دفترِ کلِ برتر نیست، زیرا جدولی دهستونی که یک اقتدارِ یگانه آن را میخواند همچنان یک خوانش است. فصلِ پیشین حلقهای را توصیف کرد که در قابی عمومی حس میکند، به تأمل مینشیند، تصحیح میکند و رها میکند؛ پرسش اکنون این است که آن حلقه به همه کسانِ دیگری که همان جریانها را میخوانند چه بدهکار است.
پنج خوانشِ صادق
موردی عادی را در نظر بگیر، آنقدر کوچک که هیچ چیزِ ایدئولوژیکی به آن آویخته نباشد. انباری نوبتهای کاریاش را به شب منتقل میکند. بنگاه یک بهره اقتصادیِ واقعی میخواند، و واقعی هم هست، نه توهمی حسابداری. کارگری با فرزندانِ خردسال زیانی بر محور جمعیتی میخواند که هیچ تفاوتِ دستمزدی جبرانش نمیکند، زیرا آنچه از دست رفته ساعتی است که کودک در آن بیدار است و هیچ تفاوتِ دستمزدی به آن ساعت تقویم نشده است. دانشجویی در همان نوبت، به همان دلیلِ معکوس، بهرهای میخواند: روزها اکنون آزادند. شهر بهبودی کوچک بر محور زیرساختی و زیانی کوچک بر محور ثبات اجتماعی میخواند، زیرا خیابانها خالیترند و میخانه نه. و قابِ عمومی، که ده محور را چنان میسنجد که آخرین رأی تنظیمشان کرده، ممکن است این تغییر را بهسختی مثبت بخواند. پنج خوانش، همه صادق، و هیچ حسابی در هستی نیست که آنها را به یکی بدل کند.
وسوسه در این نقطه آن است که یکی از آن پنج را مرجع بنشانیم و بقیه را دادههای ورودی بشماریم. خوانشِ دولت از همه به دست نزدیکتر است و بهترین جامه را بر تن دارد: رأیدادهشده است نه ادعاشده، منتشرشده است نه خصوصی، حسابرسیشده، دهبُعدی. همین فضیلتها هستند که خطرناکش میکنند، زیرا آن را باورپذیر میسازند بهمثابه خوانشی که بقیه تقریبهایی از آناند. ارزشسالاری این نشاندن را رد میکند، و ردّ آن قانوناساسی است، نه فروتنانه. آنچه به جایش نگاه میدارد کوچکتر و بسیار دفاعپذیرتر است: واژگانی مشترک که مبادلههای میانِ قابها را بتوان با آن توصیف کرد، و قابی عمومی که برای تصمیمهای عمومی به کار میرود و برای هیچ چیزِ دیگر. ده محور یک زبان مشترکاند، نه یک روحِ مشترک. آنها به بنگاه امکان میدهند بگوید بهرهاش بر محور جمعیتی چیزی هزینه دارد و به شهر امکان میدهند این ادعا را بفهمد، بیآنکه هیچیک رتبهبندیِ دیگری را از آنچه مهم است بپذیرد.
آنچه اتریشیها اثبات کردند، و آنچه از آن برمیآید
اینجا باید با تیزترین محاورانِ این آموزه چنان که سزاوارِ آناند روبهرو شد، نه آنکه از دور سلامی داد. میزس نشان داد که حکمِ ارزش مرتب میکند و اندازه نمیگیرد، و اینکه هیچ واحدی برای ارزش نیست و هرگز نخواهد بود. فصل ۲ این نکته را در سطحِ شخص پذیرفت؛ و پذیرش همانجا نمیایستد. اگر ارزش در فرد ذهنی است، در هر کیانی که از افراد ساخته شده منظرمند است: خانوار، بنگاه، محلّه، پیشه، شهر. هر یک ترتیبی دارد، هر ترتیب واقعی است، و هیچیک خطای گِردکردنی در ترتیبِ دیگری نیست.
مسئله دانشِ هایک همان واقعیت است، دیدهشده از سویِ ناظر. دانشی که برای برنامهریزیِ یک اقتصاد لازم است در میلیونها ذهن پراکنده است، بخشِ بزرگی از آن ضمنی است، در عادتهایی حمل میشود که دارندگانشان نمیتوانند به تقاضا بیانشان کنند. این را معمولاً برهانی درباره محاسبه میخوانند، و بهمثابه برهانی درباره محاسبه هم قاطع بود. اما برهانی درباره قابها هم هست، و از آن روی پایدارتر: نه تنها اینکه مرکز نمیتواند آن دانش را بهقدرِ کافی سریع گرد آورد، بلکه اینکه بخشِ بزرگی از آنچه باید گرد آید هیچ صورتی ندارد که در آن صورت قابلِ واگذاری باشد. آنگاه این سنت دو راهِ خروج برگزید. برنامهریزان مسئله را انکار کردند و دفترِ کلِ متمرکز را به هر روی ساختند، با اعتماد به اینکه ابزارهای بهتر شکاف را خواهند بست. اتریشیهای سختگیر نتیجه گرفتند که چون هیچ دفتری از این گونه نمیتواند وجود داشته باشد، هیچ اولویتِ جمعی هم بههیچروی قابلِ اقدام نیست، و قابِ عمومی را باید براندازْ نه محدود کرد.
ارزشسالاری هیچیک از آن دو راه را برنمیگزیند. مسئله دانش را با محلی نگاهداشتنِ قابهای خصوصی پاسخ میدهد، نه با ساختنِ حسگری که بهقدرِ کافی خوب باشد تا آنها را بخواند. با تمامِ نیرو بیان شده: حسگری که بتواند تمامِ ترتیبِ یک خانواده را بخواند، ساختنش چیزِ بدتری بود از حسگری که نمیتواند. این آموزه آن دادهها را نمیخواهد؛ نهادهایش را چنان میآراید که هرگز به آن دادهها نیاز نداشته باشد، و این ضمانتی پایدارتر است از وعده اینکه نگاه نخواهد کرد. هشدارِ دیگرِ هایک با همان نیرو به کار میآید، اینکه غایتی عام و نامعین هیچ حدی بر هیچ قدرتی نمیگذارد، و به همان شیوه جذب میشود: با تثبیتِ بردار ارزش همچون تشخیصی که به دولت میگوید کجا خرج کند و چه چیزی را تصحیح کند، و هرگز به شهروندان نمیگوید چه چیزی را دوست بدارند.
مسیریابی، نه رتبهبندی
آنچه جای دفترِ کلِ برتر را میگیرد یک جستوجو است. مسیریابی ارزش میان قابها در پی جریانهایی میگردد که جایگاه هر مشارکتکننده را چنان که قابِ خودِ او داوری میکند بهبود دهند، و در پی هیچ چیزِ دیگر نمیگردد. هیچ کمّیتِ عددیای بیشینه نمیشود، هیچ نرخِ تبدیلی میانِ زیانِ جمعیتیِ یک نفر و بهره اقتصادیِ دیگری به کار نمیرود، و هیچ لحظهای نیست که در آن مقامی تصمیم بگیرد خوانشِ کدامیک به درستی نزدیکتر بوده است.
این همان منطقِ عادیِ مبادله داوطلبانه است، از نو بیان شده تا از تماس با دولتی که در ده بُعد میبیند و نه در یک بُعد جان به در ببرد. آنگاه که دو نفر داد و ستد میکنند، هر یک آنچه کمتر ارزشش میداند در برابرِ آنچه بیشتر ارزشش میداند واگذار میکند، و معامله بیآنکه کسی سنجهای مشترک برای آن دو ارزشگذاری محاسبه کند کامیاب میشود؛ این تمامِ نکته داد و ستد است، و میزس بهترین شارحِ آن است. مسیریابی همان منطق را به جریانهایی گسترش میدهد که طرفهای بیشتر، بُعدهای بیشتر و سرریزِ بیشتری از یک معامله بازاریِ معمول حمل میکنند، و در همان حال از گسترشِ حساب همراه با آن سر باز میزند. یکای کامیابی توافق میماند، نه نمرهای جمعبسته.
یک پیامد را باید آشکارا پذیرفت. جستوجو میتواند شکست بخورد. آنجا که هیچ جریانی نیست که هر مشارکتکننده را در شرایطِ خودش بهبود دهد، نتیجه صادقانه آن است که هیچ چیز رخ ندهد. یک بهینهساز همیشه پاسخی دارد، زیرا بیشینهای بر یک کمّیتِ عددی همیشه هست، و همین دقیقاً دلیلِ آن است که بهینهساز ابزارِ نادرست برای جامعهای کثرتگراست. دولتی که نتیجه تهی را مانعی میشمارد که باید از آن گذشت، این آموزه را ترک کرده است، هر چه داشبوردهایش بگویند.
چهار ابزار و یک کنشِ ممنوع
هیچیک از اینها دولت را تماشاگر نمیکند. ابزارهای واقعی در دست دارد، و آموزه آنها را برمیشمارد بهجای آنکه فهرست را گشوده رها کند، زیرا فهرستِ برشمردهنشده همان راهی است که مصحّح به هدایتگر بدل میشود.
میتواند تقاضا را منتشر کند: ارزانترین ابزارِ این دستگاه، زیرا نیازی که هیچکسی از میانِ توانایانِ برآوردنش از آن آگاه نیست، شکستی در ترجیح نیست بلکه شکستی در اطلاعات است، و دولتی که جریانها را در مجموع میخواند میتواند بگوید کمبودی اینجا هست، از این چیز، با این درجه از فوریت، بیآنکه کلمهای بگوید که چه کسی باید آن را پر کند. میتواند کفی را تأمین کند. قابی که زیرِ اجبار افشا شود قاب نیست، نامه گروگان است، و کفِ توانمندیِ واقعیِ عدالت توزیعی همان چیزی است که افشا را معنادار میکند: کسی که آزاد است از یک جریانِ بد پا پس بکشد، آنگاه که میماند درباره ترتیبِ خودش راست میگوید. میتواند آسیبی مرزگذر و اثباتشده را قیمتگذاری کند، تا هزینهای که بر مردمِ بیرونِ یک معامله تحمیل میشود از رایگانبودن بازایستد؛ این تنها ابزارِ قهریِ آن چهار است، دقیقاً چنان دروازهبندیشده که فصل ۵ دروازهبندیاش کرد، بر آسیبی که به شیوه دموکراتیک تعیین شده و اثری شمردنی دارد، و بر خودِ اثر مینشیند نه بر قابِ کسی، و از همین رو نیازی نیست از آسیبدیده بخواهد ارزشگذاریای را توجیه کند. و میتواند گلوگاهی را بردارد، آن جاده یا استانداردْ یا لایه تسویهای که غایب است، تا بهرهای که دو سو آن را به رسمیت میشناسند و پیشتر ناممکن بود در دسترس قرار گیرد. اسمیت آن کارهایی را برای فرمانروا نگاه داشت که هیچ فردی نمیتوانست به سود بر پایشان کند هرچند بالاترین سود را برای جامعهای بزرگ دارند، و برداشتنِ گلوگاه همان وظیفه است در جامهای امروزین، کریمانهترین کاری که دولتی میتواند برای کثرتی از قابها بکند، زیرا آنچه ممکن است را تغییر میدهد بیآنکه هیچ چیز درباره آنچه خوب است بگوید.
کنشِ ممنوع یگانه و مطلق است. دولت نمیتواند هیچ کنشگری را وادارد که نتیجه را ارزشمند بخواند. ابزارها زمینی را که قابها بر آن به هم میرسند تغییر میدهند؛ هرگز بر آنچه یک قاب گزارش میکند نمینویسند. عوارضی میتواند گزینهای را گران کند و کاری عمومی میتواند گزینهای را در دسترس کند، اما هیچیک به تعهدی برای سپاسگزاری بدل نمیشود، و ناسپاسی مقاومتی نیست که باید مدیریت شود. داده است.
کمینهٔ فرافکنی
قاعده افشا از همان منطق برمیآید. هر مشارکتکننده تنها کمینهٔ فرافکنیِ قابِ خود را آشکار میکند که معامله بهراستی لازم دارد: آنچه نیاز دارد، آنچه میتواند تأمین کند، و مرزی که از آن فراتر نخواهد رفت. قابِ خام، یعنی ترتیبِ کاملِ آنچه یک خانواده یا یک بنگاه به آن اهمیت میدهد و چرا، محلی میماند، زیرا هیچ چیز در این مسیریابی آن را نمیطلبد و هر چیزی در آزادی در برابرِ واگذاریاش برهان میآورد.
این درونِ همان معماریِ حریمِ خصوصی مینشیند که این سهگانه از نخستین توصیفِ حسگر به این سو ساخته است. حسکردن کلان و آماری است، بهطور پیشفرض گروهی؛ دولت یک منطقه را چنان میخواند که یک همهگیرشناس یک جمعیت را میخواند و هرگز چنان نمیخواند که یک خبرچین همسایهاش را؛ هیچ تعهدِ شخصیای از یک نمره دهمحوره محاسبه نمیشود؛ و گواهیهایی که از آن مرز میگذرند تمامِ جهانِ دولتاند. کمینهٔ فرافکنی همان معماری است که در سطحِ معامله به کار بسته میشود، نه در سطحِ سرشماری.
دو دلیلِ دیگر عملیاند نه پرهیزکارانه. نخست اینکه قابهای کامل حتی با رضایت هم واگذاردنی نیستند، زیرا بخشِ بزرگی از آنچه یک خانوار ارزشش میداند دقیقاً به معنایی که هایک میگفت ضمنی است، و یک پرسشنامه اجرایی از یک قاب را بازمیگرداند، نه خودِ قاب را. دوم اینکه این تقاضا آنچه را میطلبد از شکل میاندازد: آنگاه که از تو بخواهند ترتیبِ کاملت را به اقتداری اعلام کنی که بر مبنای آن اعلام کاری خواهد کرد، تو ترتیبی را اعلام میکنی که سود میدهد، و این قانون گودهارت است که دست به زندگیِ درونی میرساند. پس دولتی که قابهای کامل را شرط میکرد، همان دفترِ کلِ متمرکزی را که همین حالا وانهاده بود از نو ساخته بود، از دادههایی که هیچ دفتری نمیتواند حملشان کند، و بر افسانهای سکان میراند در حالی که خود را آگاهتر از هر حکومتی در تاریخ میپندارد.
شرطی که میگزد
و آنگاه بخشِ سخت، که آموزه آشکارا بیانش میکند بهجای آنکه در پیوستی به خاکش بسپارد. فرض کن تصحیحی عمومی قابِ دولت را پیش میبرد در حالی که مشارکتکنندگانِ درونِ جریانِ متأثر در قابهایی که خودشان افشا کردهاند بدتر بیرون میآیند. این مسئلهای ارتباطی نیست و هزینهای پذیرفتنی برای حکمرانی هم نیست. زنگ هشدار است، و آن تصحیح باید متوقف شود، باریکتر گردد، یا برای مناقشهای رسمی در برابرِ دیوانی مستقل گشوده شود.
این قید میگزد، و گفتنِ همین نکته دلیلِ نوشتنش است. میتواند مداخلهای را متوقف کند که دولت صمیمانه آن را درست میداند، به گواهیِ مردمی که دولت آنان را در اشتباه میداند، و در برابرِ قابهایی داوری میشود که آن مردم بهراستی افشا کردهاند، نه قابهایی که مقامی مطمئن است باید داشته باشند. جمله "بعدها از ما سپاسگزار خواهند شد" در هیچ جای این دستگاه جایگاهی ندارد. اسمیت این حالتِ شکست را بهتر از هر کسی پس از خودش توصیف کرد: مردِ نظام میپندارد که میتواند اعضای جامعهای بزرگ را چنان بچیند که دستی مهرهها را بر تخته شطرنج میچیند، و از یاد میبرد که هر مهرهای "اصلِ حرکتِ خاصِ خود را دارد"، و آنجا که آن دو اصل در جهتِ مخالف بروند بازی "نگونبختانه پیش خواهد رفت". شرط مشارکت همان مشاهده است که از یک هشدار به رویهای با دکمه توقف بدل شده باشد.
دو مرز نمیگذارند این شرط دولتی را که حملش میکند ببلعد. از مشارکتکنندگانِ جریانی که مسیر میگیرد پاسداری میکند، نه از هر کسی که به آن مسیریابی اعتراض دارد؛ طرفی که برای آسیبی مرزگذر و اثباتشده عوارض میپردازد، بهسببِ پرداختن مشارکتکننده نمیشود، وگرنه هر آلایندهای حقِ نقض میداشت و لایه برونریزها در گهواره میمرد. و متوقف میکند، منع نمیکند. دولت میتواند با ابزاری باریکتر، شواهدی بهتر، یا کفی که آن اجبارِ برخوردکرده با کوششِ نخست را برمیدارد بازگردد. آنچه هرگز نمیتواند بکند این است که بیتغییر پیش برود و اعتراض را سوءفهم ردهبندی کند. بالای همه اینها دیوارِ قانوناساسیِ بخش V ایستاده است: کنشی قهری که دلیلِ باربَرش یک قرائتِ ارزش است باطل است، هر چه آن قرائت بگوید، پس این شرط تنها چیزی نیست که میانِ یک شهروند و داشبوردی مشتاق ایستاده است.
ده دلیل برای نقضِ نظرِ تو
خوانندهای که تا اینجا آمده است احتمالاً از فصل ۲ اعتراضی را با خود حمل کرده. اعتراض این است که ده محور صرفاً ده دلیلِ تازه برای نقضِ نظرِ مناند. اعتراضِ خوبی است، و تا آنجا که پیش میرود درست. دولتی با یک عدد میتواند به تو بگوید که گزینشت از توانِ تو بیرون است. دولتی با ده عدد میتواند بگوید که از توانِ تو بیرون است، یا ناسالم است، یا از نظرِ بومشناختی پرهزینه است، یا خورنده انسجام است، یا زیانرسان به معنا، و میتواند هر یک از اینها را با روشهای منتشرشده و کرانهای اطمینانِ پیوست بگوید. حسکردنِ غنیتر واژگانِ مداخله موجّه را چند برابر میکند، و هر برنامه فاجعهبارِ سده بیستم با مشاهدهای درست آغاز شد.
پاسخ این نیست که مقاماتِ ارزشسالار آدمهای بهتری خواهند بود، زیرا این پاسخ را هر نظامی که بعدها به آن نیاز پیدا کرد داده است. پاسخ ساختاری است، و سه دیوار دارد. بردار ارزش تشخیصی است و هرگز عملیاتی نمیشود، پس هیچ قرائتی بهخودیخود نمیتواند مبنای قهر باشد. حکمرانی بر باندها میرود، نه بر هدفهای عددی، پس درونِ باند ابزارها خاموش میمانند. و شرط مشارکت به مردمِ درونِ یک جریان جایگاهی میدهد که در شرایطِ خودشان پاسخ بدهند. دو دیوارِ نخست محدود میکنند که دولت با قرائتش چه میتواند بکند؛ تنها دیوارِ سوم میپذیرد که آن قرائت ممکن است اصلاً بیرون از موضوع باشد، اینکه شهر و کارگر و بنگاه قابِ عمومی را از پشتِ شیشهای لکهدار نمیبینند بلکه چیزی میبینند که قابِ عمومی آن را در بر ندارد. بدونِ آن دیوارِ سوم، ارزشِ چندبُعدی به برنامهریزیِ متمرکز با ابزارهای بهتر بدل میشود، و این برایندِ سنگینتری است: برنامهریزانِ کهن دستِکم این عذر را داشتند که نمیدیدند. دولتی که در ده بُعد میبیند و قابهای مردمی را که میسنجدشان نقض میکند چنین عذری ندارد، و محاجّه با او بسیار سختتر خواهد بود.
با برجایبودنِ این شرط، دولت قدرتِ تصحیحِ یک آسیبِ مرزگذرِ راستین را نگاه میدارد و قدرتِ آن را از دست میدهد که بر خلافِ اعتراضِ تو اعلام کند که تو بهبود یافتهای. همه اینها فرض میگیرد که این ماشین چنان که طراحی شده کار میکند: اینکه قرائتها صادقاند، ناظران مستقلاند، و تعریفها کج نشدهاند. و همین فرض دقیقاً همان چیزی است که فصلِ بعد از پذیرفتنش سر باز میزند.
در آموزه
کثرتِ قابها، افشای کمینه و شرط مشارکت در مسیریابی ارزش میان قابها شرح داده شدهاند؛ مرزِ میانِ تصحیحِ یک قاب و هدایتِ یک زندگی در تصحیح کن، هدایت نکن است، معماریِ افشا در اندازهگیری، و دیوارِ قانوناساسیای که از هر مشارکتکننده پاسداری میکند در منشور و سلسلهمراتب هنجارها؛ و مواجهه با اتریشیها در میزس و هایک پی گرفته شده است.